اطمینان
برای حفظ محتویات بلاگ از شر انواع و اقسام ویروس ها و باکتری های داخلی یک نسخه از این وبلاگ هم در سرورهای اجنبی منتشر می شود.
زندگی زیباست ...
زندگی زیباست ... . همه چیز زندگی زیباست. اصلا در زندگی چیز زشتی وجود نداره. هر چه زشتی هست از ماست و از ماست که بر ماست. اصولا خداوند متعال همه چیز رو زیبا آفریده. این گناهان ما هست که داره به خودمون بر می گرده و باعث ایجاد مشکلات ما و جامعه ی ما شده. اگر همه سعی کنیم ایمان داشته باشیم و به ایمان و دستورات خدا و 124000 پیامبر بالاخص آخریشون و خاندان طیب و طاهرشون عمل کنیم همه چیز زیبا خواهد بود. تازه اگر هم در نهایت زیبا نشد مشکلی نیست. این باز هم ایراد از خداوند و پیامبر و ائمه ی اطهار نیست. این برای آزمایش ماست. برای این هست که از بار گناهان ما کم بشه و در نهایت در اون دنیا لذت و حض مضاعف ببریم. این درسته که به فرمایش امام هفتم مان در نهایت همه ی ما شیعیان و فقط و فقط همه ی ما شیعیان به بهشت می رویم و تنها ممکن هست در برزخ مشکل داشته باشیم اما به هر حال بهشت هم مراتبی داره مثلا یه جاش حوری هاش و قلمان هاش... خب حالا گیر ندید دیگه در نهایت این رو در نظر بگیرید که همه مون میریم بهشت و این دنیا هم محل گذره و زجر و سختی هاش همه اگر چه تاوان گناهانمونه ولی خب اگر هم زجر نکشیدیم مشکلی نیست در نهایت با ایمان به پیامیر اعظم و ائمه ی اطهار علیهم السلام همگی با هم به بهشت برین خواهیم رفت... .
معیار معلمی: علم بهتر است یا ...؟
در بلاد کفر شما برای استخدام در هر شرکت کوچکی نیاز به ارائه ی یک رزومه و بعد از آن مصاحبه خواهید داشت. اگر در جریان نیستید رزومه یک خلاصه از سوابق علمی و کاری بهمراه علایق و استعدادها هست که شما در قالب یک برگه ی تنظیم شده به صاحبکار آینده ی خود می دهید. در جریان مصاحبه هم مصاحبه کننده درباره ی شرایط کاری و اینکه شما چه نظری درباره ی شرایط خاصی که او مطرح می کند دارید از شما سوال می کند و با تفکرات شما آشنا می شود تا ببیند آیا به درد آن شغل می خورید یا نه. طبیعتا شرکت ها و سازمان ها سعی می کنند بیشترین سخت گیری را در این مرحله داشته باشند چرا که یک انتخاب خوب ارزش انسانی و اقتصادی شرکتشان را بالا خواهد برد.
اما ایران ... . شما می خواهید معلم شوید. خب دو حالت دارد. یا از راه قانونی یا فراقانونی. در راه فراقانونی شما یک پارتی دارید و او شما را به نحوی در آزمون می قبولاند و بر شغل شریف معلمی می گذارد. خب شما هم ریش می گذارید و برادر می شوید و سالیان سال ظلم می کنید. اما در حالت قانونی شما در آزمونی به نام کنکور شرکت می کنید و قسمت پذیرش برای تربیت معلم را علامت می زنید و پولش را هم می دهید. سپس چند نفر با نمرات بالاتر در کنکور از سوی سازمان سنجش به آموزش و پرورش معرفی می شوند برای "مصاحبه". البته شما نمی دانید که نمره های فیزیک و شیمی و عربی و تاریخ چه ربطی به توانایی شما در تدریس دارد اما شما علاقمندید و منطقا فکر می کنید خب اینها را در مصاحبه خواهند پرسید. خودتان را آماده می کنید. "اگر پرسید چرا می خواهی معلم شوی آن 10 طرخ نوینم را می گویم". " اگر پرسید روش تدریست چطور است سریع 10 روش مختلف را برایش شرح می دهم" . "اگر از سوابق تحصیلی پرسید ... ". شب قبل از مصاحبه تا صبح خوابتان نمی برد. استرس دارید. چند مقاله راجع به روش تدریس می خوانید و نوشته هایی درباره ی سیستم های آموزشی و موارد مشابه. روز مصاحبه فرا می رسد. به اداره ی آموزش و پرورش می روید. می روید قسمت گزینش و پشت درب می نشینید. اوه خدا اینها که هستند کنار شما؟ حمام؟ قیچی؟ ماشین اصلاح؟ عطر؟ ابدا! خبری از اینها نیست. چند نفر با ریشهای بلند و آنهایی هم که ریششان در نیامده همان کرک ها را انقدر گذاشته اند که سیاه می زند.موها با روغن بادام تلخ خوابیده و چند نفری هم کل کرده اند. یکی هم بوی عرق می دهد. اه! مشمئز ی شوید. با خود می گویید عجبا! با چه فکری اینها آمده اند اینجا؟ خب شما زیادی دلخوش می شوید به سر و وضع مرتب خودتان و صورت سه تیغه و موهای مرتب شخص شخیصتان. اما اگر کمی از آسمان هفتم پایین بیایید می بینید که تقریبا تمام کسانی که در آن اداره آمد و شد دارند در همین مایه ها هستند. بهر حال نوبت شما می شود.
وارد اتاق می شوید. یک آقای ریشو نشسته است. شما سلام می کنید و او می گوید: "سلام علیکم و رحمه الله. بفرمایید برادر". چشمش که به شما می افتد چپ چپ نگاهتان می کند. خب شما منتظرید تا سوالهای تخصصی شروع شود. برادر سرفه ای می کند و می گوید: "خب پسرم بفرمایید معلمی را دوست دارید؟" شما جواب مثبت می دهید و می خواهید ادامه دهید که ایشان ادامه می دهند: " خب الحمدلله. معلمی شغل مقدسی است. شغل انبیاست. هر لحظه در کلاس درس عبادت است. خداوند جزای خیر می دهد. در حدیثی آمده است که ... " و همینطور می گوید و می گوید. بعد مصاحبه را ادامه می دهد: "خب پسرم بفرمایید که نماز آیات چند رکعت است؟" چشمهای شما از حدقه بیرون می زند. نماز آیات؟! شاید من اشتباه آمده ام احتمالا اینجا بخش گزینش مربی قرآن است. می پرسید می گوید "نه پسرم به سوال جواب بده. بدون ایمان عبادت معلمی معنا ندارد". شما کپ کرده اید. "خب بفرمایید امام جمعه ی شهر در حال حاضر چه کسی هستند؟" واقعا تعجب می کنید. نام او را می دانید و می گویید "یک وضو هم بگیرید" ، "در مراسم احیا یک کار عروف و مهمی است آن چیست؟" ، "نظرتان درباره ی فتنه گری و انتخابات و برخورد دستگاه قضا چیست؟" با شرایط فعلی دو زاری شما جا می افتد که قضیه از چه قرار است. شما باید عمله ی نظام بشوید و خب عملگی نظام هم اقتضائاتی دارد. روزگاری همین معلم ها بودند که سر کلاس به بچه ها درس آزادی و آزادگی می دادند و همین درس ها باعث شد نظامی 2500 ساله منقرض شود. همین معلم ها بودند که کلاس ها را تعطیل کردند و جمعیت عظیم دانش آموزان را به خیابا ها ریختند. بخش اعظم فعالان آزادیخواه سیاسی از همین معلم ها بودند و خلاصه از بانیان سرنگونی نظام فبل همین ها بوده اند. اشتباهی که پهلوی کرد اینها نمی کنند.
بله شما فهمیده اید برای استخدام در این دستگاه با توجه به جنس این سوالات مهارت و عشق شما به معلمی اهمیتی ندارد. چیزی که مهم است سرسپردگی شما به سیستم حاکم است. ذهن شما نباید فعال باشد. شما اتفاقا باید ذهنی خشک و دارای منطق خشک تر از آن داشته باشید و این خشکی را به دانش آموزان منتقل کنید پس در جواب آخرین سوال چه باید بگویید؟ "نظرتان درباره ی فتنه گری و انتخابات و برخورد دستگاه قضا چیست؟" باید بگویید این فریب خوردگان باید هر چه زودتر قلع و قمح شوند. اینها نمک خوردگان و نمکدان شکنندگان هستند. عرش خداوند از ظلم هایی که اینها به نظام اسلامی کرده اند می لرزد. حتی می توانید داغ کنید و چهار تا فحش خواهر و مادر هم بدهید. بعد هم باید از رایحه ی خوش خدمت بگویید دست آخر هم با شعار مرگ بر آمریکا و الی آخر مصاحبه را به پایان برسانید. اینطور می شود که برادر از جایش بلند می شود و دست شما را به گرمی می فشارد. این یعنی گزینش تمام شد و شما پذیرفته شدید. اما شما ... .
کوتاه نوشت 1 : سخت نیست
امروز به نقل قولی از محمدرضا پهلوی برخوردم که واقعا جالب بود. می تونید اصل خبر رو هم در منبع مشاهده کنید هر چند بهتر هست نخونید چرا که این به اصطلاح خبر نویسان از درج هر کلمه ای منظوری دارند.
از عهده هر شغلی بر میآیم جز نویسندگی و معلمی
احترام: متاع بی ارزش و نایاب
سن زیادی ندارم اما یادم هست مدتی در محله ای به مدرسه می رفتم که طبق طبقه بندی های اسلامی سطح پایین به حساب می آمد. خب اگر خیلی اسلام و جامعه ی اسلامی رو نمی شناسید باید عرض کنم که این یعنی محله ی مزبور پر بود از افراد معلوم الحال فتنه گری که با توسل به مواد روانگردان می خواستند چهره ی اسلام عزیز رو مشوش جلوه داده و با وابستگی به اسراییل و برائت از مردم فلسطین کشور رو در دام آمریکای جنایتکار قرار دهند.
خب بله از اینچنین افرادی توقع ندارید که بچه هایی با فرهنگ و با ادب داشته باشند. میشه گفت قریب به ٩٠ درصد این به اصطلاح دانش آموزان مشکل داشتند. چه مشکلات جنسی از این جنس ها و مشکلات جنسی از آن جنس ها. اگر یادتان هم باشد زمان نه چندان قدیم کودکان ما هم اینطور به اصطلاح ریزه میزه نبودند و همان زمانی که به اول راهنمایی می آمدند قدی نزدیک به معلم هایمان داشتیم.
در همان زمان یادم هست که همیشه معلم ها برایمان جذبه ی خاصی داشتند که البته این خیلی ربطی به چوب و ترکه هم نداشت چون حتی نحیف ترینشان هم برای غول های کلاس ما غولی بود. در همان مدرسه همیشه احترام شخص معلم رو نگه می داشتیم. اصلا جرات نمی کردیم نگه نداریم. ما هر کدام با ٢ متر قد هیچ وقت نشد ضمیر مفرد برای دبیرمان به کار ببریم حتی پشت سرشان هم به ندرت این اتفاق می افتاد. هر چه می گفتند هر چند حرف زور رو می پذیرفتیم و دم هم بر نمی آوردیم. البته شاید این یک مقدار شور بود و به اصطلاح افتادن از اون طرف بوم بود اما به هر حال معلم همیشه یک ابهت عجیبی برای ما داشت. همیشه یک فاصله ای از معلم هامون حس می کردیم و خیلی وقت ها آرزو داشتیم روزی به مقام و درجه ی رفیع معلمی برسیم.
اما امروز روزگار دیگری است. جای آن همه احترام گاهی افراطی را تحقیر و تمسخر و توهین گرفته و به جای آن مقام و شان رفیع مقامی نازل و دون برای طقه بندی مشاغل در ذهن مردم قرار گرفته است. دیگر هر جا می گویی معلمم نمی گویند احسنت بلکه می گویند خدا را شکر بیکارنیست، شغل دولتی خوب است، آب باریکه ای همیشه هست. دانش آموزها هم وقتی معلم ها رو پیاده با کاپشن احمدی نژادی و با چهره هایی افسرده و داغان و در مقابل شغل هایی سطح پایین تر رو با تیپ های جذاب می بینند ... .
ذهنم آشفته است. این پست شاید اون طور که باید می شد نشد اما فقط می خواستم بگم این وضع جامعه ی ماست. احترام و ارزش گذاری بر مبنای سواد و شعور و استادی نیست بلکه بر مبنای پول و تیپ و دغل بازی است.
آزار: مرگ خوبه برای معلم
روزگاری عده ای از ما از اینکه مردم رو سرکار بگذاریم و آزار بدیم لذت می بردیم. اصلا این بخشی از سرگرمی ها بود. خندیدن به هم از افضل لذایذ در این مملکت بوده و در حال حاضر هم هست. هر چه فرد مزبور ملموس تر و نزدیک تر و دم دست تر باشه طبیعتا بیشتر "حال میده" این آزار. مثلا شما فرض کنید در یک جک به جای ترکه بگیم یه آقایی. این ملموس نیست اما وقتی یک قومیت دم دست رو مسخره می کنیم بیشتر و بهتر لذت می بریم.
خب حالا شما بزرگ شده اید. و از قضا معلم هم شدید و اگر در جریان نیستید بدونید که یکی از طبیعیات این شغل خوشکلی که انتخاب کرده اید سر و کله زدن با گروهی از بچه هاست. شما قرار هست نزدیک به ٣٠ سال در این سیستم (؟!) کار (!!) کنید. در این مدت با چند هزار دانش آموز (وای خدا این دیگه صدها کی بورد می طلبه برای تایپ علامت تعجب) برخورد خواهید داشت و خب دور از انتظار نیست در این میان چند ده تایی از گروه پاراگراف اول با غلظت بالا پیدا بشوند. خب حالا چه شما در کودکی آزار داشتید و چه نه وقت اون هست که از گناهانتون کم بشه.
خواندن این سطرها برای کسی که معلم نیست می تونه جالب باشه اما برای یک معلم سراسر درد و فاجعه ست. معلمی که خواهان اون هست که وارد کلاس که میشه به واسطه ی علم و دانشش و هم چنین سنش بهش احترام گذاشته بشه و دانش آموزان هم در پی دریافت دانش ازاو باشند به ناگهان خودش رو در برابر دانش آموزانی میبینه که از خنده ریسه می رن چرا که معلمشون رو نقش بر زمین می بینند چون یکی از پایه های صندلی معلم بی خود و بی جهت لق شده! این یک صحنه ی فوق تراپیک برای معلم خواهد بود. ٣٠ - ۴٠ تا "بچه" به آقا یا خانوم معلم به چشم یک دست و پاچلفتی دلقک نما نگاه می. بله این معلمی که اجر و قربش در پیش چشم دانش آموزان در حال نابود شدن هست شما هستید. اون بچه ها کسی رو که خالق صحنه بوده رو با شما مقابل هم قرار می دن و دقیقا با تصورات کودکانه شون در یک رینگ بوکس دست قهرمان که طبیعتا شما نیستید بالا میره.
اعصاب شما داغون هست. علنی کردن این موضوعات برای دفتر مدرسه و همکاران هم صورت خوشی نداشته و بیشتر باعث خراب شدن بیشتر شما خواهد شد. در واقع شما شانتون رو بیش از این در مقابل همکاران و سپس کل مدرسه پایین می آورید چرا که حریف شما در هر صورت یک بچه خواهد بود. خب چکار می خواهید بکنید؟ راه حل پیش ماست خودتان را خسته نکنید.
بلند می شوید و درس تان را می دهید. آه اصلا مهم نیست اینقدر حساس نباشید حالا چهار پنج نفر ته کلاس زیر زیرکی می خندن یا هر وقت وارد حیاط مدرسه می شوید دانش آموزان نیشخندی میزنن. بیرون از مدرسه هم که می روید بچه هایی که اصلا نمی شناسید هم یک جوری هستند. اوه یکی از آنها با دوچرخه به سمت شما می یاد. شما باز هم مسخره شدید؟ نه! منفی باف نباشید اشتباه کرد! اصلا اینها مهم نیست. مهم علم هست. مهم آموزش هست و مهم شما هستید. شما خیلی آدم بزرگی هستید. شما با یک دانش آموز در نیفتادید. احسنت! احسنت.
شما قاتلید: همه بی گناه و تو سیه روی
شما 25 سال در آموزش و پرورش زجر کشیده اید. با ده ها دانش آموز غیرطبیعی برخورد داشته و به نحوی گذشته اید. حالا در یک روز آفتابی یکی از دانش آموزهای شما بنای آزار میگذارد. خب شما هم انسانید. فشارهای روزمره از یک طرف و کم فهمی یک کودک مغز هر موجودی را منفجر می کند همینکه زنده اید خیلی هنرمند هستید. یک لحظه دست تان طوری حرکت می کند که کودک می افتد و سرش به گوشه ای می خورد و ... . شما قاتلید. قاتل بالفطره اید. اخراج می شوید. خانواده ی شما انگشت نما می شوند. در تلویزیون نام و نشان شما به نحوی آشکار می شود. حداقل اطرافیان که می فهمند. به خاک سیاه می نشینید و دست آخر هم آرزو می کنید اعدام شوید.
شخص دیگری مسئول مملکت است. در دوران مسئولیت او زلزله ها اتفاق می افتد و بناهای سست فرومی ریزند و هزاران نفر به ساعتی نابود می شوند. در دوران مسئولیت او هواپیماها هستند که به زمین می افتند و ده ها نفر اینگونه فنا می شوند. در دوران مسئولیت او کارخانه ها ماشین هایی از جنس خلب می سازند و آسفالتها و جاده هایی از جنس مرگ که به مدد آنها سالیانه هزاران نفر کشته و ناقص می شوند. در دوران مسئولیت او هزاران نفر معتاد می شوند. صدها خانواده بی خانمان می شوند. کودکان هر روز از نظر ذهنی ضعیف تر و مفت خوران هر روز قوی تر می شوند... . در چنین شرایطی این شخص قهرمان ملی می شود. به هر کوی و برزن که می رود مردم به دنبال او می دوند. او را سرور خود خطاب می کنند. به او از جیب خود و از در آمد خود که حق خانواده شان است پول می دهند. او را اولی بر جان و مال و ناموس خود می دانند. عکس ها و پوستر های او را می خرند و بر دیوارهای خانه و بر هر کوی و برزن نصب می کنند.....
به راستی چه کسی سیه روی تر از آن معلم قاتل مفت خور پولدار دزد است؟ قطعا هیچ کس و بس.
توهین به خود: مجبوری چشم و گوشت رو ببندی
پیش میاد مواقعی که به شما توهین میشه حالا به هر صورتی. خب اگر طرف بزرگسال باشه شما ممکنه باهاش برخورد کنی اما اگر طرف شاگرد فسقلیت باشه یا یک روستایی باشه که مدرسه و "شما" رو هم جزء دهات و مایملکش می دونه میخاید چکار کنید؟ حالا اون بچه ست واقعا با اون بزرگترش چه میشه کرد؟ وقتی که بریزن تو مدرسه و با موتور و چوب و چماق جولان بدن که دست بلند کردی رو بچه ی ما یا نمره ندادی یا چپ نگاه کردی به فلانی چکار میتونی بکنی؟ اصلا بگیرن بزنننت چکار میخای بکنی؟ بری پاسگاه بگی من از روستایی ها کتک خوردم؟ تو روستا که سهله تو خود همکارها هم دیگه میتونی سرت رو بلند کنی؟ وقتی یه بچه پشت سرت فحش ناموسی بده میخای چکار کنی؟ بگیری بزنیش؟ خب فوقش که همه هماهنگ باشن سه روز اخراج شه بعد بیاد اونوقت به ریشت نمی خنده؟ وقتی فک و فامیل گردن کلفت یه بچه بیان و تو روت وایستن میخای چکار کنی؟ اصلا کمربند مشکی داری و همشون رو هم میزنی. بعد چی؟ همین چند تان؟ زندگی نداری شما؟ نمی تونن زندگی شخصیت رو مختل کنن؟ اینها شعور دارن که درک کنن زندگی شخصی شما ربطی به مدرسه نداره؟
فکر کردی کی پشت سر شماست. شما برو تو یک اداره یک فحش به آبدارچیش بده. میان هفت جدت رو جلو چشم هات میارن اما اینجا اگر یکی تو گوش اونی که بهت فحش داده یا اصلا زدتت بزنی یکی از شاکیانت قطعا مدیریت همون اداره ی آموزش و پرورش منطقه ی محل کارت خواهد بود. یعنی نه تنها خبری از حمایت نیست که همین دوستان اداره ای هم پیگیر نیست و نابود کردنت خواهند شد. بله. چشم و گوشت رو ببندو اصلا گاهی بچه ها که حرف می زنند ازشون بخواه دوباره تکرار کنند که فکر کنند گوشهات سنگینه. بله لال شو، کور شو، کر شو، .... . اینست سیستم تربیتی و مدیریتی اسلامی.
روستاییان: با معرفت های دیروز، طلبکارهای امروز
روزگاری معلم که وارد ده می شد گوسفند جلو پاش زمین می زدن و با عزت و احترام بهترین امکانات رو بیش از حد وسعشون در اختیارش می گذاشتند. اونو به عنوان یکی از بزرگان ده به حساب می آوردند و برای حل مشکلات و گرفتن اطلاعات معلم تنها منبع شون بود. اما امروز فرزندان همان روستایی های با معرفت که حالا بزرگ شده و پدر و مادر دانش آموزان شما هستند شما رو از خودشون هم پایین تر می بینند. گویی دنبال موقعیتی هستند تا شما و توانایی هاتون رو زیر سوال ببرند. یک جور عقده گشایی کنند از ناتوانی شون در ادامه تحصیل و اینکه معلم های سابقشون کیلویی نمره نمی دادند. امروز دیگه نه تنها وقتی وارد روستا میشی احترامت نمی کنند بلکه چپ چپ هم بهت نگاه می کنند.
زحمت بیشتر، ارزش کمتر : نمره شو بده!
در هر شغلی معمولا کسی که بیشترین زحمت رو بکشه اجر و قرب بیشتری داره اما در معلمی اینطور نیست. خیلی وقت ها پیش میاد والدینی که به زور سواد خوندن نوشتن دارن میان و پیش مدیر و معاون در مورد روش تدریس شما اظهار فضل می کنن اما و اما در مورد همکارتون که به روش قلی بخوان تدریس میکنه مشکلی وجود نداره و در حضور شما از ایشون تشکر هم میشه. چرا؟ چون شما زحمت کشیدید و نمیتونی همینطوری همه رو از یک دم قبول کنی اما ایشون همه رو قبول کرده و امتخانش هم اپن بوک بوده. در نهایت درصد قبولی ایشون بالا و معلم بهتر هم پیش بچه ها و هم والدین و هم متاسفانه برای مدیر مدرسه و مسئولین و در مقابل شما معلم بده هستید همه جا. نگم از وقتی که میخاید ژوری نمرات رو تحویل بدید: "آقای اکس! این نمهر هاتون خیلی پایینه بفرمایید تو این ژوری دوباره بنویسید" !
همه طلبکارند: نمره مو بده!
به شغل های مختلفی که روزانه با اونها سر و کار داریم یک گوشه چشمی بیندازید. شما توی شهرداری کار دارید. تشریف می برید اونجا. خب طبیعیه که برای کوچکترین کار باید دست کم ده تا اتاق رو فتح کنید و هی امضا و مهر بگیرید. شما وارد یک اتاق می شید تا یک امضای ناقابل بگیرید. جناب کارمند نشسته و خیلی زحمت بکشه داره با تلفن حرف می زنه. خب 3-4 دقیقه گذشته و آقا ول کن نیست. شما چه کار می کنید؟ خب مشخصه همونجا مثل یک بچه ی خوب وایستادید! چند دقیقه دیگه هم میگذره. باز هم وایستادید و هیچی نمیگید. فوقش یه کم قیافتون رو کج و معوج کنید که مثلا به خیال خودتون دارید بهش می فهمونید که باید روشو کم کنه و از صبر و متانت شما خجالت بکشه. اما اون اصلا به شما نگاه نمیکنه که افاضاتتون رو ببینه. خب تموم شد بالاخره. گوشی گذاشته شد. خب شما حالا با همون متانت مزبور می فرمایید: ببخشید عذر میخام شرمنده مزاحم شدم این برگه رو لطف می کنید امضا کنید؟ ایشون هم یک نگاهی به همون پوشه ای که دستتونه میندازن و می فرمایند برو اتاق بغلی اشتباه اومدی! خب شما چی میگید؟ "هوی مردک مسخره کردی؟ یه ساعت ما رو معطل کردی حالا برم اتاق بغلی؟! این رییستون کجاس ببینه چه عتیقه هایی رو گذاشته مسئول؟!!!!" هه نه آقا شما اینا رو نمی گی. شما میگی ا ببخشید شرمنده دستتون درد نکنه ممنون از راهنماییتون و تشریف می برید اتاق بغلی. از قضا اونجا هم مسئول مربوطه درگیر تماس های داخلی و خارجی هستن.....
اما ارباب رجوع معلم اینطور با ایشون برخورد نمیکنه. اون نمیتونه و تحمل نداره حتی 5 دقیقه صبر کنه. اون بلد نیست تشکر کنه تا دل طرف رو خوش کنه. تشکر و سپاسگزاری که هوچ طلبکار هم هست: "قبول شدم" در برابر "ما رو انداخت" . ارباب رجوع ادارات یکی یکی و با نظم و ادب برخورد می کنن اما شما از 30 تا بچه در یک کلاس چه توقعی دارید؟ بزرگترهای ریش سفید ما مگر چقدر درک دارن که ما از نتیجه هاشون انتظار داشته باشیم؟ گاهی چنان وقاحت از حد می گذره که آدم می مونه اینها واقعا فرزند انسانند؟ " آقا ده ما رو بده دیگه" عجب! نمره کیلوییه دیگه. خب طبیعیه همه چی کیلوییه. جالبتر وقتی هست که اولیای بچه هم بیان و به مدیر مردسه بگن این آقا کیه مثلا ریاضی درس میده؟ بچه م میگه اصلا این درس دادن بلد نیست برا همین نمره ش کم شده. یا این با بچه ما لجه و قس علی هذا.
شخصیت شما له می شود: همرنگ جماعت
هر کسی در اثر برخورد با اطرافیانش به مرور خلق و خو و صفات اونها رو خواسته یا ناخواسته جذب می کنه. مثلا شما در جامعه ی پزشکی که وارد بشید در سال اول ممکنه خیلی به ظاهر مبارک اهمین ندید اما کم کم نا خود آگاه می بینید که نمی تونید به تیپتون بی توجه باشید. کم کم روش صحبت کردنتون هم فرق میکنه و حتی شما که به خوش خطی معروف بودید نسخه هایی می نویسید که خودتون هم نمی تونید بخونید.
اما در معلمی: شما با چه کسانی سروکار دارید؟ بله با یک گروه بچه. طبیعی هست که ناخواسته بعد از مدتی در اثر برخورد با این همدم ها اخلاقتون هم به سمت اونها کشیده بشه. تصور کنید شما یک مرد یا زن 30 ساله همدمتون بچه های مثلا 10-15 ساله باشن. توقع ندارید که هیچ اثری در شما نداشته باشه. خب به هر حال شما 30 سالتون هست و دوره ی اخلاقهای بچگانه رو گذروندید. اینجاست که روان شما دچار نزاع میشه و دجار یک به هم ریختگی روانی میشید. رفتارهای بچگانه و تفکرات کودکانه به مرور در روحیات شما رخنه میکنه اما خودتون هم از این وضعیت راضی نیستید: نزاع درونی. بعد تصور کنید می خواهید با گروهی از همسالان خود بحث و گفتگو کنید. شمایی که همدمتون یک مشت بچه بوده و هست چه چیزی برای گفتن دارید؟ (البته به جز نالیدن از وضع معیشت که این خود قصه ی دیگری است). بله چیزی که شما میگید برای گروه همسالان شما حرفهایی بچگانه ست که کسی براشون تره هم خورد نخواهد کرد. نکته ای هم هست. البته اگر شما این توان رو داشتید که مرتب به مسافرت می رفتید و سطح تعاملاتتون رو مثل مردم همه جای دنیا و حتی معلم هاشون افزایش می دادید از این مشکل تا حد زیادی رها می شدید اما خب تو فضا که زندگی نمی کنید. اینجا ایرانه و محدودیت بیداد میکنه. شما باید به مدرسه برید و در راه مدرسه و قبل و بعد از اون مرتب به بدبختی های روزمره تون فکر کنید. دیگه وقتی برای خوشگذرونی و این سوسول بازی ها ندارید.
کارگر یا کارمند ؟ + سس اضافه
یکی از چیزهایی که در این به اصطلاح شغل پیامیران جالب هست اینه که مشخص نیست شما کارگرید یا کارمند. کارگر که معمولا کار بدنی میکنه و کارمند کار فکری. اینطور باشه شما یک چیزی بین این دو تا هستید. فشارهای جسمی کارگری به علاوه ی فشارهای فکری کارمندی. اما تا اینجا خوبه. قسمت دیگه ای هم اضافه میشه به نام فشارهای روحی که بدبختی همین بخش هست. البته منکر نمی شیم در همه ی شغل ها فشار روحی هست اما جنس این فشار ها فرق میکنه که بعدا بهش خواهیم رسید.
پست اول - معلمی: بیرونش مردمو کشته توش خودمونو!
شاید از عنوان وبلاگ تعجب کرده باشید اما اگه اینطور باشه قطعا معلم نیستید و از اونهایی هستید که میگن خوش به حال این معلم ها کل سال تعطیلن و چند روز میرن سر کار تازه دو قورت و نیمشون هم باقیه یا اگر معلم هستید زیادی دلخوش تشریف دارید. توی این وبلاگ میخام شما رو به چند موقعیت از این شغل خوشگل (حداقل در ایران اسلامی) ببرم تا ببینید که نه تنها حال نمیده بلکه آرزو می کنید به پست ترین شغل ها روی بیارید. خب چرا این کارو نمی کنید چون چاره ای نیست و بعد هم ریسک پذیر نیستیم. برای همین مرتب بیشتر تو سری خور خواهید و خواهیم شد در این مملکت و با این به اصطلاح شغل!
نظرات ()
